زی
دلم می خواد برم از اینجا.. تنها برم ..سبک برم
دلم یه روستای سبز دور افتاده میخواد .. دلم چند تا آدم ساده با لپ های گل انداخته می خواد
آدمای خجالتی .. آدمایی که هنوز توشون "حیا" و "انسانیت " واینا پیدا بشه
دلم نم بارون و یه جنگل پر درخت می خواد .. دلم سبزی و شفافیت می خواد
دلم می خواد من باشم و بالش نارنجی و سفیدم، ملحفه ی سفید و بنفشم، یه بشقاب زرد آلو .. یه خنکی بدون کولر .. یه اتاق کاه گلی .. آب تو لیوانای آبی لعابی .. یه پنجره ی کوچولو از اتاقه که باز بشه رو به جنگل ....یه دستگاه ضبط صوت و کلی نوار قدیمی که کهنه نمی شن .. هیچوقت نمی شن ...
می خوام بدون تقویم برم و بدون ساعت و بدون موبایل و بدون ام پی تری پلیر بدون سووییچ...
دلم می خواد موهامو باز کنم .. باد بیاد .. خنک .. بدوم .. زیاد
دلم یه عالمه دفتر می خواد .. یه عالمه مداد .. و نوشته هایی که هیچوقت کسی نمی دونه محتواشون چی ان
دلم شمع می خواد و نذر و این امامزاده های کوچیک و قدیمی
و دلم نمی خواد هیچوقت هیچوقت بدونم هر جایی جز روستا چه خبره
.
و نمی خوام الان فکر کنم که "مایحتاجم رو چه جوری تامین کنم ؟" یا "بالاخره که چی"
من دلم همون روستا رو می خواد فعلا .. همین
حسودی؟غبطه؟چی می گن بهش؟آره .. همون
پیش دانشگاهی که بودم .. کتاب های چاپ جدید گاج،توی صفحات اولش عکس سیاه سفید پسری را داشت که رو به آسمان با چشمان بسته دعا می کرد ..
ساعت ها بهش خیره می شدم
همه ش فکر می کردم من هیچوقت اینقدر عمیق دعا کرده ام؟
کتاب را می بستم .. می رفتم سراغ جزوه ها
