می گم نباید تو کارهام دخالت کنه. جایی رسیدم که از کنترلش خارجم ، و باید باشم. دایره ی اختیاراتش به من نمی رسه دیگه. ناخن های یکی در میون کوتاه و بلندم رو نگاه می کنم. بهم می فهمونه که مثل هر دو تا آدم عاقل و بالغ دیگه ای می تونیم – و باید- راجع به نظراتمون بحث کنیم. می گم که بحثی ندارم. می گم که کاراش باعث شده با عالم و آدم بحث نداشته باشم. می گم که این وضعیت زندگی باعث شده یه آدم دو وجهی باشم حتا واسه خودم. می گم که توی جمع از زور خنده نمی تونم نفس بکشم و توی تنهایی اینجوری باشم و این وبلاگم باشه و فلان و بهمان. بهش گفتم زورکی دارم زندگی می کنم. بهش گفتم مقصر تمام حالت های هیستریکم تویی تو تو تو تو ...همینجوری که دستم رو می کوبیدم رو فرمون و می گفتم : تو .. تو .. و بعد عین مادر مرده ها نشستم به گریه کردن،آروم پیاده شد و آروم تر در رو بست ..
پ.ن: قضیه خانوادگی ست.. اگر هنوز قابل درک نیست
+ in
88/10/08at
11 PM by nahid
بیفور ریدینگ !: داستانکی تحت تاثیر "بیوتن" رضا امیرخانی
خیلی چیز ها وقتی تموم می شه آدم غصه می خوره، بغض می کنه، گریه می کنه حتا. ازتموم شدن یه کتاب بگیر تا تموم شدن یه آدم. تموم شدن یک "ماه" هم. تختم رو کشیدم زیر پنجره ی اتاق و آسمون رو می بینم و نمی بینم. صداها رو می شنوم و نمی شنوم. گوشی رو می ذارم رو سایلنت بالای سرم، دراز می کشم و این پهلو و اون پهلو می شم و می نویسم و می خونم. تخته وایت برده رو زدم به دیوار رو به روی تخت. که وقتی دراز می کشم و می نویسم و می خونم و می نویسم یا می نویسم و می خونم تو کانتکستِ دیدم باشه. نوشته م نحل 42 یا صافات 143 و 144 یا ... . بالاترش نوشتم هو الرحیم ُ السمیع ُ البصیرُ . بی خیال این عرب ها که می گن مشکل داره جمله. حالا تو فرض کن باشه "هو الرحیم َ السمیع َ البصیر" یا "هو رحیم ٌ سمیع ٌ .." .. هیچوقت عربی م خوب نبوده . ولی موقع نوشتن اون جمله یه تراک صفت توی ذهنم بوده، بدون اعراب. کلی برنامه رو تخته هست نوشته م : شنبه : 3 درس کتاب فلان .. . شنبه گذشته و روز های بعدش هم . پایین تر نوشته م عنکبوت ، یس ، قدر، مریم، طه! پلَن ِ شب قدر اولی بود، طی کردم این چیز ها رو تا شب قدر آخری، با پلن و بی پلن . شبش خواب مشوش کننده دیدم و سحرش هم خواب موندم . لب ورچیدم که یعنی : " پس می گی لیاقت فرایض واجبه رو هم ندارم ؟؟" بی سحری گرفتم و کله پا شدم اون چند روز از بس این ور و اون ور کار داشتم .فطر که شد ناراحت بودم باز. گفتم اگر 5 روز. فقط 5 روز دیگه ادامه داشت شاید امرزیده می شدم امسال. یک کوارتر از مغزم می گه : یو آر لانگ و ِی اِو ِی فرام "آمرزیده" اینگ! دیگه تخته رو نگاه نمی کنم. روی طاق باز می خوابم باز، می نویسم و می خونم. یه کوارتر دیگه ی مغزم می گه با این وضعت 5 روز که سهله، 50 روز دیگه هم مهلت می داشتی، باز از اینی که هستی بهتر نمی شدی .
+ in
88/06/30at
11 PM by nahid
دلم می خواد برم از اینجا.. تنها برم ..سبک برم
دلم یه روستای سبز دور افتاده میخواد .. دلم چند تا آدم ساده با لپ های گل انداخته می خواد
آدمای خجالتی .. آدمایی که هنوز توشون "حیا" و "انسانیت " واینا پیدا بشه
دلم نم بارون و یه جنگل پر درخت می خواد .. دلم سبزی و شفافیت می خواد
دلم می خواد من باشم و بالش نارنجی و سفیدم، ملحفه ی سفید و بنفشم، یه بشقاب زرد آلو .. یه خنکی بدون کولر .. یه اتاق کاه گلی .. آب تو لیوانای آبی لعابی .. یه پنجره ی کوچولو از اتاقه که باز بشه رو به جنگل ....یه دستگاه ضبط صوت و کلی نوار قدیمی که کهنه نمی شن .. هیچوقت نمی شن ...
می خوام بدون تقویم برم و بدون ساعت و بدون موبایل و بدون ام پی تری پلیر بدون سووییچ...
دلم می خواد موهامو باز کنم .. باد بیاد .. خنک .. بدوم .. زیاد
دلم یه عالمه دفتر می خواد .. یه عالمه مداد .. و نوشته هایی که هیچوقت کسی نمی دونه محتواشون چی ان
دلم شمع می خواد و نذر و این امامزاده های کوچیک و قدیمی
و دلم نمی خواد هیچوقت هیچوقت بدونم هر جایی جز روستا چه خبره
.
و نمی خوام الان فکر کنم که "مایحتاجم رو چه جوری تامین کنم ؟" یا "بالاخره که چی"
من دلم همون روستا رو می خواد فعلا .. همین
+ in
88/04/16at
5 AM by nahid
|
دیگر همه چیز آنجوری نبود که من می خواستم،نه که بگویم دلم را زده بود و حالا وقت چیز دیگری بود..نه.. خب اساس شناخت برای همینه که بفهمی طرف مقابلت چه جوریه .. حقیقتش زیاد تمایل ندارم روبه روی آدمی بشینم که مجبور باشم از فرط معذب بودن ناخن های دست راستم را فشار دهم توی دست چپم یا برعکس،یا ادبیات رابطه مان ادبیاتی باشد که ادبیات شخصیتم نیست .. حال ِ الان ِ من فقط به درد قرآن سر گرفتن ِ شب قدر می خورد نه انگشت سُر دادن بین انگشت های شخص دیگری ..
+ in
88/02/28at
10 PM by nahid
صدای بال هایشان می آید، انگار هزار فرشته پشت پنجره بال بزنند،
اما پنجره بسته است و تو نیستی،
تو سوار قطاری رو به جنوب
با غذای ماسیده، با گل های خشک شده میان دفتر خاطرات،
با دویست تومانی ِ خوشبویت که دلت نمی آید خرجش کنی
با مژه های بلند و سیاهت
با نگاه ِ خالی ات
با لباس های روشن و سبک ِ داخل چمدانت
سوار قطاری، قطاری رو به جنوب
می روی تا فرشته ای پیدا کنی...
+ in
88/01/04at
0 AM by nahid
شب اول
رفتم کرج،بستری شدم، به هیچ کسم نگفتم چرا از تهران در رفتم
شب دوم
عین دنبالم می گشت،الف غیبش زده بود، دلم برای نون تنگ شده بود، ی اس ام اس عجیب می فرستاد،میم بهم زنگ زد و سراغ یکی از دوستاشو گرفت
شب سوم
یه فیلم نشونم دادن ،گریه نکردم،ولی اعصابم به هم ریخت،انقدر که می خواستم از کرج هم فرار کنم برم یه جای دیگه
شب چهارم
گفتم انصراف می دم و می رم شیراز فلسفه می خونم
شب پنجم
به الف و عین و نون و میم و لا و بقیه حروف الفبا حسودی کردم،خیلی
شب آخر
از آسایشگاه در رفتم که برم تو جنگلای سی سنگان، یه مدت گم و گور بشم
از خاطرات ِ آدمی که می توانست باشد،ولی نیست فعلا
+ in
88/01/04at
0 AM by nahid