تبليغاتX
10:10







10:10

هورت هورت کشان چایی خورانیم ما+ ماه حرام!

ساعت 7 صبحه. تا 6 ساعت دیگه باید یه تحقیق زبان تخصصی ارائه بدم وگرنه 1.5 نمره پایان ترم رو نمی گیرم.هنوز هیچ کاریش رو نکردم. چای می خورم و بیسکوییت جو همراه با عصاره ی توت و طعم شوید. گودر رو دارم صفر می کنم. بیسکوییتم مزه ی شوید نمی ده و گیج شدم. دارم به این فکر می کنم که حالا اگر این 1.5 نمره نباشه و نمره ی من از 18.5 حساب شه چی می شه حالا.

 

پ.ن: نمی دونم چرا انقدر خوش خیالم. انقدر که فکر کردم  چون به محرم می گن ماه "حرام" و کسی رو نباید کشت پس حداقل روز عاشورایی کسی رو نمی کشن. بله. این دینه این جاست. دین یعنی اگر احساس خطر کردی و کسی باهات مخالفت کرد ماه حرام که هیچی.. حتا خدا رو هم می تونی نادیده بگیری

+ in 88/10/08at 8 AM by nahid |

خاک اره

انگار یک غریبگی نیمه مختصری پیدا کرده ام با کیبرد. نه که خجالت بکشم، نه که چون رنگ ِ برچسب های فارسی ش رفته نتوانم بنویسم ، نه  که .. نه که خوبم ..

خوبم؟ انگار بپرسی "خُب .. چی دیگه می خوای از این دنیا ؟" .. چیزی نمی خوام.امروز فهمیدم چیزی نمی خوام.. همینایی رو هم که دارم نمی خوام. امروز ظهر به جهت وجود ته مانده ی سلامت عقلی بود که لپ تاپ و گوشی و دو سیم کارتش رو از پنجره ی اتاق پرت نکردم توی پاسیو، وگرنه تمایلش بود.. شدید.و تلفن اتاق .. و بالش و عینک و کتاب و لیوان و قوطی های خالی حتا. بله رحمم به قوطی ها هم نیامد . اینها، عزیزان من، هیچ کدام "خوشی زیر دل زدگی" نیست. "یاس فلسفی"و "دپرشن فصلی و حاد و غیرحاد و اینها" هم نیست.اینها منم. اینها من "بوده ام" .. به رغم 2 سال تلاشی برای اینکه بگم چیزی که تا 2 سال پیش بوده م رو الان "نیستم" ولی انگار ... این لایه ها عمیقا دست نخورده مانده اند.. آن آدمی که کم می آورد .. تمرکز نمی کند .. بغض می کند .. گیج می شود .. احساساتی است .. بیچاره است .. مطمئن نیست .. و .. همه ی اینها منم. بدون کم و کاست.بزرگ "تر" شدنم این امکان رو بهم می ده که بفهمم با رویاها دیگه نمی شه خو گرفت، اون رودخونه ی شخصی من رو یادتونه؟ گاهی باید مچاله ش کرد از بس هیچ چیز حقیقی ای از توش بیرون نمیاد .. آدم زیاده خواهی ام نیستم.نه .. اگر بدونید با چه چیزهایی آرامش می گیرم و بفهمید همون ها هم ازم دریغ می شه ،می فهمید زیاده خواه نیستم.. از این آدم هایی هستم که گاهی شدیدا نیاز دارم به حال خودم رها بشم. حتا از یه نگاه اجمالی به کلیت زندگی م می شه فهمید که چقدر خلوتش کردم .. ولی انگار .. باز هم شلوغه.. نمی دونم چطور آفریده شدم .. یک جور ِ رابینسون کروزوئه مانندی لابد .. ارثی چیزی از دنیا طلب ندارم ، ولی می نشینم روی بالکن آسمون رو نگاه می کنم می پرسم این چرا مسیر من بوده/هست؟ نمی شد یک کم جای نفس می گذاشتی؟ نه اینقدر سیرم که از فرط آپشن های موجود برای خوشگذرونی به "درون" نگاه نکنم.. نه اینقدر گشنه که غم نان نگذارد به چیزی بپردازم.. از این آدم های متوسط زاده ای هستم که متوسط هم می مانم.بله، بالکن رو عرض می کردم، زل زدن به آسمان، و سیگاری که ندارمش چون با "بچه مثبت بوده گی" ام تناقض دارد!بله، بالکن رو عرض می کردم همون جوری خشک و خالی، و آسمانی که این فصل ها، حجم و حرف زیاد دارد،و نگاه من، که تیز است و می زند به شکم آسمان و گریه اش می گیرد! یک همچین چیزهایی می شود تا باران می آید و خب،بالکن امن است، حتا اگر سرد باشد.من واقعا به نوبه ی خودم متاسفم که دارم "دوران طلایی جوانی" را اینطور حیف و میل می کنم، من واقعا متاسفم که یک خانوم غر غروی کم حرف حوصله ندار ِ فیلانم. ولی همینم. خسته شدم از برای "دیگران" بودن خُب. یکی بفهمد دیگر.وسط تایپ می نشینم جای اشک ها رو از کنار تاچ پد با ناخن می تراشم، گاهی البته . کجا بودیم؟ آهان .. بالکن  و آسمان و اینها،بله، سیگاره هم نیست و آب معدنی هم توی اتاق روی میزه. همون قدر خشک و خالی پاهایم می اندازم  روی هم و سعی می کنم حالا خودم مشاور/روانشناس/دوست/مادر/پدر .. خودم باشم. خب، خیلی وقتها موفقیت آمیز نیست.اما یک تلاش محسوب می شود. یک جاهایی حواسم نیست، یعنی سرم به همان کاری گرم است که آلردی بود، ولی حواسه نیست و هیچ کس هم نمی داند حواسه کجاست. هیچ کس یادش نمی آید کجا خوابم برد، کجا جا ماندم، کجا تمام شدم، کجا کِش نیامدم... از بس همیشه ی خدا حواسم به همه بوده زیرزیرکی .. همانطوری زیر زیرکی سوپاپ اطمینانی شده م برای همه آنهایی که باهاشان بوده م .. خلاصه ، داشتم می گفتم که حواسه نیست، بعد یک هو تکان می خورم و می پرسم "چی شد؟ کجا بودیم؟" نه کسی می داند چی شد .. نه برای کسی مهم است که بداند کجا بودیم. یا حتا کجا هستیم.بعد من اینجای نوشته م که می رسم، نه می توانم جلو بروم، نه می توانم بک اسپیس رو بزنم و بی خیال بشوم.. بعد زل می زنم به این که چشمک می زند .. که یعنی "بنویس" .. .ادامه می دم، از همون بالکن که  رها شده بودم، همون آسمون و نگاه ِ من و سیگاری که نیست و آب معدنی که توی اتاق مانده .. گوشی هم روی تخت هست .. صدای زنگش میاد .. نگاه هم نمی کنم .. نه که توی حدس زدن خوب باشم.. چون فعلا آسمون شماره م و گرفته .. این گوشیه زنگ می خوره و زنگ می خوره تا تموم می شه .. خللی توی فکرهام ایجاد می شه.. به ذهنم می رسه در اولین فرصت رینگ تُن ش رو عوض کنم ..انگشتم رو می کنم توی چشمم و با تمام قدرتم می خارونم، بی خیال اینکه حالا ریمله یا خط چشمه چه شان می شود، یادم می افتد 4 هفته ای شده که آرایش نمی کنم، با خیال راحت تر ادامه می دم .. . پلی لیست برای خودش آروم جلو می ره تا می رسه به یکی از آهنگ هایی که دوست دارم.. برمی گردم و عقب رو نگاه می کنم انگار پیانیست مربوطه پشت سرم باشه.. پرده ی اتاقه فقط.. باز سرم کج می شه سمت آسمون. آروم می گم "فقط من و تو می مونیم"..اس ام اس میاد و نگاه می کنم به فرستنده ش. برای بعضی ها تمپلت معروفم رو می فرستم :"I'm busy honey, ask me later" که یک جوری نرم و نازک باشد و فرستنده هه خیال نکند من روی بالکنم و بارون میاد و حرفم میاد و اینها، فکر نکند حالم که خوب شد بهش می رسم. نه. فکر کند که از فرط "حال خوب بوده گی" نتوانستم جواب بدهم. برای بعضی های دیگر هم جواب های کوتاه، آنقدر که انگشته اجازه دهد.کلاس ها را هم لُردی می روم. کلاس 7:30 تا 10 صبح را، 8:45 می رم و 9:30 می آیم بیرون، و توی اون 45 دقیقه هم وقتی فرضا استاد داره القاییدگی درس می ده، می نشینم و "آیین تقوی، ما نیز دانیم،لیکن چه چاره، با بخت گمراه" یا همچین چیزهایی می نویسم.همین الانش که دارم اینها رو می نویسم، کنار دستم جزوه باز است، ولی ورق نمی خورد، نگاه هم، نمی شود. لزوم نوشتن اینها، آن هم انقدر دقیق، دقیقا چیزی ست که خودم هم نمی دانم.

+ in 88/10/03at 9 PM by nahid |

گوسفندانگی

سر پایین انداختن و تایید مدوام همه تان.

از بس که حرف نیست و هوا نیست و آن کسی که باید باشد نیست و آن چیزی که باید باشد .. نه .. اینجا جایش نیست و خالی کردن دق دلی؟ نه هیچ موقعش نیست و عطر همیشگی م سر جایش نیست و کنترل اوضاع دست من نیست و فکر کردن به آینده ای که هست و نیست توی کشوری که چیزی سر جاش نیست  نه این عادلانه نیست و اینکه بری و بری و نرسی اصلن درست نیست و کنار هم چیدن تناقض های متداوم پست های بلاگم جالب نیست و هر بررسی و بررسی من اصلن عاقلانه نیست .

افتر شیو : زمستون شد که.

+ in 88/08/29at 11 PM by nahid |

فریزر زمانه

یه آدمایی شدیم که فکر می کنیم آدمایی مثل ادیسون یا انیشتین و .. شخصیت های داستانی و ساختگی  معاصر بودن یا مثلا بدون هیچ زحمتی از عالم غیب کراماتی بهشون می رسیده.

و لم می دیم و پاهامونو میندازیم رو میز و هی از خستگی هامون میگیم.

یه همچین آدمایی شدیم کلن...

+ in 88/08/28at 1 PM by nahid |

خانوم دوربینی

از کودکی ها و ژست های بچگانه و طبیعی جلوی دوربین های عکاسی که بگذریم،از جایی که شروع کردم به فهمیدن اینکه باید مقابل دوربین ژست خاصی داشته باشم،سر ِ هر عکس اذیت می شدم، اوایل یادمه همیشه احساس می کردم دستام به شدت از دو طرف بدنم آویزون هستند و همیشه می خواستم بِکَنَمشون و بذارمشون توی جیبم.از عکس های تکی بدم می اومد.بعد ها مشکل دست ها خود به خود حل شد،مشکل لبخند پیش اومد! فکر می کردم با لبخند خیلی زشت می شم، شروع کردم به گرفتن عکس های بی لبخند، که چیزی نگذشت که منصرف شدم، از بس به نظر شاکی و عصبانی می رسیدم، بعد هر کسی اون عکس رو می دید می پرسید "چیزی شده بود اون روز؟".یک کم که گذشت موقع عکس گرفتن خودم حواس خودمو پرت می کردم. مثلا وقتی همه داشتن می گفتن "سییییب" من از قصد پلک می زدم، به صورت یکی دیگه نگاه می کردم، به 45 درجه اونور تر از دوربین زل می زدم، خلاصه یه جوری که هر کی عکس رو ببینه فکر کنه حواسم نبوده و خودم هم حتا الان باورم می شه که توی اون عکسا حواسم نبوده.

بعدها شروع کردم به گرفتن یه سری عکس های "هنری". کج و کوله و چپ و راست و نور زیاد و کم و کنتراست زیاد و کم و از بالا و پایین و خلاصه بیننده به جای اینکه من رو نگاه کنه، به عناصر دیگه ی عکس توجه می کنه. جالبه. حتا تو عکس های خودم هم می خواستم مرکز توجه نباشم!موضوع عکس ها رو اینجا نگه داریم.

موضوع دیگر دوربینی من بعد از عکاسی، فیلمبرداری بود.اوایل وقتی جایی ، توی پارکی، مهمونی ای، جمع می شدیم و کسی فیلمبرداری می کرد من برام فرقی نمی کرد،خودم بودم. ولی چندتا از اون فیلم ها رو که دیدم به نظرم رسید هم صدام خیلی بلنده، هم بیشتر از بقیه تو چشمم، چیزی که می خواستم اتفاق نیافته.بعد از اون سعی کردم وقتی توی جمعی کسی فیلم می گیره ساکت تر باشم!ولی من یک سری فیلم دیگه هم دارم که فیلم نامه دارن، با اونا خیلی مشکل داشتم. مثلا یک بار توی دبیرستان ما یک موزیک ویدئوی شادمهر عقیلی رو بازسازی کردیم که من اونجا نقش یه DJ داشتم. واقعا هنگ کردم بودم که رو هوا، بدون هیچ دستگاهی چیکار باید بکنم.بعد زاویه ی دوربینا رو جوری گذاشتم که فقط 12 ثانیه ی اول گوشه سمت راست تصویر به عنوان layer آخر توی کادر وجود داشته باشم، و انصافا راضی بودم از اینکه دیده نشم.بعد از دبیرستان و دیوونه بازی های اون زمان دیگه ما فیلمبرداری با فیلم نامه نکردیم و من دیگه به همچین مشکلاتی برنخوردم.

برگردیم سر عکس. 2-3 سالی میشه که روی مدل خاص و ثابت برای عکاسی موندم. اونم یه لبخنده.گاهی لبخند معمولی،ولی بیشتر وقتا یه لبخند پهن و گشاد. که ببینم و ببینن و یادمون بی افته که چقدر خوش گذشت. حتا به من که با لبخند زشت می شم. به دوربین می گم نگاه کن از کوری تو هم که شده می گم "سیییییییییییییب"

+ in 88/08/18at 5 PM by nahid |

ما

کوچکترین حرکتی نمی کنیم و

منتظر بزرگترین اتفاقاتیم

+ in 88/08/09at 9 PM by nahid |

آوار

یکی از محکم ترین دلایل آپدیت نکردن رسیدگی به درس و زندگی و این هاست.

این یکی از دلایل ش بود ولی دلیل دیگرش پست قبلی م بود که خیلی بیشتر از حد تصور خودم ذهنم رو مشغول کرده (بود؟!).

هرکسی توی زندگیش یه سری فراز و فرودهای اخلاقی/عقیدتی داره (اینایی که می گم سوای قضیه ی تکامله، و بالطبع تکامل هم قضیه ش با پیشرفت فرق می کنه) ولی اگر فراز و فرود ها زیاد بشن (یعنی زندگی آدم در نوسان دیده بشه) قضیه شروع می کنه به پیچیده شدن. اینایی که دارم می گم اصلا خوش حال کننده که هیچ، حتا جالب و هیجان انگیز هم نیست.

در درجه ی اول به عنوان یک آدم که به طور نسبی در اجتماعات معمولی بوده- در درجه ی دوم به عنوان یه دختر (که خود ِ "دختر بودن" با خودش یک سری challenge  داره)و در درجه ی آخر به عنوان یک وبلاگ نویس که چند باری وبلاگش رو، سبکش رو، و حتا دوستان وبلاگی ش رو عوض کرده، بار ها و بارها با انواع تیکه ها، کل کل ها، حرف های نامربوط، حرف های مرتبط، حرف های زشت،حرف های دل نشین و ... مواجه شدم. هر بار هم با توجه به زمان خودش(چه تو فراز بودم چه تو فرود) عکس العمل ِ درخوری بروز دادم.اما پست قبلی که نمی دونم حدود 3 هفته یا بشتر ازش گذشته، انگار اصلا عکس العمل نمی طلبه. نه حرفی،نه حرکتی،.. انگار فقط باید بمونه یه گوشه.

1-بمونه یه گوشه ی ذهنم، و موقع انجام تک تک ِ اشتباهات خواسته یا ناخواسته م ،فقط اون جمله یا اون لحن خاصش، با اون مکانی که زده شد بیاد تو ذهنم و توی سرم زنگ بزنه.

2-بمونه توی گلو م، تا آدم های دور و نزدیکی که بعد از سال های من رو میبینن و با یه لبخد پهن می گن "وای چقدر خانوم شدی" سریع یه لبخندی به همون پهنا بزنم و جواب بدم که "نه اونقدرا که شما فکر می کنید" که از الان حواسشون رو جمع کنن تا بعدا مختصات ذهنی شون به هم نریزه و بدونن تنها فرق من بعد از این سال های نبودنم تنها قد کشیدن و اضافه وزن اوردن بوده.

3-و بمونه گوشه ی دلم، که بدونم (و فقط بدونم)که فاصله ی یه دختر ِ (نه آفتاب مهتاب ندیده، بلکه دختری که کسی به خودش اجازه نمی ده حرفی بار ِش کنه) با یه دختر ِ دست مالی شده،با چند حرکت اشتباه (که اشتباهات ِ بزرگی به نظر نمی رسند) طی می شه.

4-و بمونه...

5- و بمونه ....

..

پ.ن : آهنگ "آوار" فرهاد رو باید گوش کنید. این مشغله ها اگر اجازه بدن،می ذارمش اینجا

 

+ in 88/08/08at 1 PM by nahid |

تلنگر

+خانوم شدم

- نه اونقدرا که فکر می کنی

         ۲۱/۷

+ in 88/07/21at 5 PM by nahid

مدل من، مدل شادی

اول دبیرستان تو مدرسه باهاش آشنا شدم. هم کلاس نبودیم ولی پروژه های مشترک داشتیم. هفته ای دو ساعت تو یه کلاس می نشستیم و تبادل نظر  می کردیم.

سال بعد هر دو ریاضی می خوندیم

سال بعدترش می نشست جلوی من. برای آدمای غریبه یه از دماغ فیل افتاده ی تمام عیار بود و برای نزدیک ها ( که دایره ی ما نزدیک ها از 4-5 نفر بالاتر نمی رفت) یه آدم دیوونه و پر انرژی و با معرفت.

خیلی چیزاش برعکس من بود، نه که فقط تفاوت کنه. به معنی واقعی "برعکس"!آدم مسلطی بود به زندگی. می دونست چی رو می خواد و چی رو نمی خواد. می دونست با کی می خواد باشه و با کی نباشه. برعکس من که همیشه همه چیم در هاله ای از ابهام بود (!) اون موضع شفافی داشت و همین باعث شده بود اگر بگه نمی خوام یعنی وقعا نمی خواد. و این "نمی خوام" هاش رو اینقدر مطمئن و محکم و بلند می گفت که  هیچ کس به خودش اجازه نمی داد بپرسه "چرا". یعنی در واقع این سوال پیش نمی اومد چون همه به وضوح می دونستن شادی نمی خواد و به خودش مربوطه.

سال بعد تر تر ترش  موقع انتخاب رشته دانشگاه آزاد نظری راجع به هیچ رشته ای نداشت و زنگ زد به من که چی می زنی و کجا می زنی و ..

قبول شدیم . یه رشته. یه دانشگاه.

یک ماه و نیم از ترم اول که گذشت با همون اطمینان و همون وضوح بلند گفت "نمی خوام". و من هم نمی خواستم ولی ذاتا آدم ِکج دار و مریز سر کُنی ام.و تمام مدت به خودم می گفتم ترم بعد به رشته م علاقه مند می شم.

ترم بعد گذشت و ترم بعد تر هم  اومد...

شادی محکم گفت نمی خواد و انصراف داد و تمومش کرد کابوس ش رو.

و این ترم های من میان پشت سر هم و میان و میان ...

و چیزی که شاید قاطی باد پاییزی گم شده باشه، یه چیزی شبیه دل بستگی ، علاقه .. یه چیزی ... نمیاد همراه این باد ..

پ.ن: مثل یه خاطره نویسی شد. ولی حقیقتش اینه که یکی از تلخ ترین پست های اینجام ه.

+ in 88/07/15at 10 PM by nahid |

Forever May I run

;Nowadays

I sit in the classes , gaze to the boards, and keep asking myself what the hell am i doin here

... 

+ in 88/07/15at 0 AM by nahid |

مازوخ

زمونه  ما رو زده بابا .. خودمون دیگه خودمونو نزنیم ...

                                                                  ستاره ها. جلد ۱:ستاره می شود

                                                                                                    فریدون جیرانی

+ in 88/07/06at 9 PM by nahid |

آدرنالین

همه ی اون حباب های ناهمگون مغزم که داشتن قل می خوردن الان با یه موسیقی تلفیقی  دارن آروم آروم می ترکن.

+ in 88/06/31at 0 AM by nahid |

کلین آپ!

بی حال از نوشتن و فکر کردن .. گرد خاکستری می پاشم روی گذشته ی خودم و دیگران هر چند .. برنامه ای برای آینده اش ندارم. فقط می دانم باید گرد بپاشم . مثل وقت هایی که آدم فرار می کند. نمی داند به کجا و چقدر فقط می داند باید بدود. گرد خاکستری می پاشم روی همه ی چند راهی ها و با نوک انگشتان پا صاف و صوفش می کنم که مو لای درزش نرود چه چیز هایی دفن شده.

+ in 88/06/30at 11 PM by nahid |

خواص الناس ِ معلوم الحال

همیشه فکر می کردم یه نابغه ای، تروریستی، رییس جمهوری، مخترعی، مفسد مالی ای ، یا یک چیزی که "چیز" باشه می شم که بشم، نه که شهرت طلب باشم نه، ولی همیشه فکر می کردم عوام الناس بقیه ان و من خواص الناس هستم! اما هر چی بیشتر گذشت بیشتر فهمیدم یه دانشجوی معمولی با نداشتن قابلیت پاس کردن چند درس اساسی ام! و خب حتما قابل فهمه که این پاس نکردن دروس چیزی نیست که من رو جزو خواص الناس قرار بده، فقط من رو جزو  درسخون الناس قرار نمی ده.خب البته وقت زیاد تلف می کنم می دونم، یعنی خیلی جلو رونده نیستم، برای گذار به مرحله ی بعدی گاها چند سال طول می کِشانم، توی تمام فیلد های که علاقه مند بودم یه کاری انجام بدم که توشون "یه چیزی" بشم، کار خاصی نکردم، در عرصه ی نوشتن -که  انصافا خیلی نوشتم و اگر این همه نمی نوشتم شاید در علم چیزی می شدم-،بیشتر می شه گفت در گیر خوشگلیه جلد ِ سر رسید یا دفتر خاطرات یا قالب وبلاگ یا آرشیو وبلاگ یا لینک های وبلاگ یا مخاطبان وبلاگ یا خوانندگان وبلاگ یا "نخوانندگان وبلاگ" یا طولانی و کوتاه بودن مطلب یا بی پیامی ِ مطلب یا شعار زدگی ِ مطلب یا بی خریدار بودن مطلب یا نوشته شدن مطلب در اوج شتاب زدگی، یا بی انسجامی مطلب و چیز هایی از این قبیل بوده م. و این چیز ها من رو حتا از اینکه در همون مساله ی ساده ی وبلاگ نویسی که 7 ساله متداوما انجامش می دم هم بتونم "چیزی" بشم، حقیقتا بازداشت.

+ in 88/06/30at 11 PM by nahid |

بَک

چند روز بود می خواستم بگم بالاخره فصل عوض شد و منم حس نوشتنم برگشت. ولی بلاگفا بالا نمی اومد. داشتم منصرف می شدم ! حرف زیاد هست. با همه. با خودم. برگشته م که حرف بزنم ...
+ in 88/06/29at 10 PM by nahid |

فلق

هر چه بیشتر گوش می کنم سکوتم عمیق تر می شود ..
+ in 88/05/12at 9 PM by nahid |

قهرم؟

بچه که بودم شدیدا از جر و بحث و مشاجرات لفظی می ترسیدم، هم از خودش هم عواقب بعدش. هر وقت پدر و مادرم جر و بحث می کردند من مثل آدم جن دیده می شدم. و دو سه روزی هم که سر سنگین بودند همه ش نق می زدم به جانشان که "مگه نمی گید قهر کار بچه کوچولوهاست؟"

آخرش یک بار گفتند: ما که قهر نیستیم

+پس چی؟

- دو تا آدم که با هم اختلاف نظر پیدا می کنن و حرفاشون به نتیجه نمی رسه چند روزی از هم فاصله می گیرن که ذهن هر دوشون باز تر بشه

اون موقع این حرف هم به نظرم خردمندانه بود، هم پیچش آمیز!

--

این چند روز قیافه م کج و کوله س. یواشکی خودم رو دید می زنم. تصادفی توی آینه یا مانیتور خاموش یا شیشه ی راهروی خونه. بعد فکر می کنم این قیافه رو همه جا دارم. موقع مساله حل کردن،کار کردن،سریال دیدن،زیر دوش،توی اتوبوس،بلیط دادن، شیر کاکائو خریدن، صدقه انداختن، حرف زدن ..

قیافه م کج و کوله س.

مثل مادری که دست بچه ی نق نقو ش رو بکشه دنبال خودش به خودم می گم : قهر نیستم ، اما " دو تا آدم که با هم اختلاف نظر پیدا می کنن و حرفاشون به نتیجه نمی رسه چند روزی از هم فاصله می گیرن که ذهن هر دوشون باز تر بشه".

 

+ in 88/05/07at 12 PM by nahid |

nhd

سومین اتفاق خوب این بود که

آهنگ های گمشده م رو پیدا کردم

دومین اتفاق خوب این بود که

"موجز ولی صلح آمیز"

اولین اتفاق خوب این بود که

وقتی داشتم  با چونه ی لرزون فین فین می کردم

خُدا.. لبخند زد بهم .. عریض.. طویل .. گرم .. روشن .. مهربون

-

چی دیگه بهتر از این ؟

+ in 88/04/31at 6 AM by nahid |

زن

یک زن – هر چقدر هم با انرژی و شادمان و امید وار- تو لحظه های تنهایی خودش ، گاهی ، گریه می کنه، گاهی ، وحشی گریه می کنه

و این اشک ها ، صرف نظر از اینکه دلیلش چی باشه – یعنی صِرف ِ همون قطره ها ی اشک و چشم های خیس – برای خود ِ اون زن، خیلی مقدس و قابل احترامه.

هر چند مردها این رو به ندرت می فهمند ، به خصوص مرد های کشور ما که عمری تو نظام ِ "زن-ناپدید"ی رشد کرده ن  و  نیمی از سنتی تر ها زن رو به عنوان ضعیفه ای برای آشپزی و تولید مثل ، و نیمی از متجدد تر هاشون زن رو به عنوان دافی برای چند شب با هم بودن – یا مثبت تر ها، به عنوان ِ سرگرمی و کرکر خنده!- می بینن .

پ.ن : این همه اشک ریخته رو این کیبرد نمی دونم چطور تا حالا نسوخته – یا از کار نیفتاده ..

+ in 88/04/17at 11 PM by nahid |

زی

دلم می خواد برم از اینجا.. تنها برم ..سبک برم

دلم یه روستای سبز دور افتاده میخواد .. دلم چند تا آدم ساده با لپ های گل انداخته می خواد

آدمای خجالتی .. آدمایی که هنوز توشون "حیا" و "انسانیت " واینا پیدا بشه

دلم نم بارون و یه جنگل پر درخت می خواد .. دلم سبزی و شفافیت می خواد

دلم می خواد من باشم و بالش نارنجی و سفیدم، ملحفه ی سفید و بنفشم، یه بشقاب زرد آلو .. یه خنکی بدون کولر .. یه اتاق کاه گلی .. آب تو لیوانای آبی لعابی .. یه پنجره ی کوچولو از اتاقه که باز بشه رو به جنگل ....یه دستگاه ضبط صوت و کلی نوار قدیمی که کهنه نمی شن .. هیچوقت نمی شن ...

می خوام بدون تقویم برم و بدون ساعت و بدون موبایل و بدون ام پی تری پلیر  بدون سووییچ...

دلم  می خواد موهامو باز کنم .. باد بیاد .. خنک .. بدوم .. زیاد

دلم یه عالمه دفتر می خواد .. یه عالمه مداد .. و نوشته هایی که هیچوقت کسی نمی دونه محتواشون چی ان

دلم شمع می خواد و نذر و این امامزاده های کوچیک و قدیمی

و دلم نمی خواد هیچوقت هیچوقت بدونم هر جایی جز روستا چه خبره

.

و نمی خوام الان فکر کنم که "مایحتاجم رو چه جوری تامین کنم ؟" یا "بالاخره که چی"

من دلم همون روستا رو می خواد فعلا .. همین

+ in 88/04/16at 5 AM by nahid |

خاک بر سر می شویم

بیشتر استان های ایران رو خاک فراگرفته .. توی خوزستان و همدان و کرمانشاه و ... که خیلی  وضع خرابه .. ولی توی تهرانم که داری راه میری بوی خاک به مشامت می رسه و سرفه ت می گیره ناجور.

به لحاظ معنوی که خاک بر سرمون کرده بودن. اینم نمود فیزیکیش :دی

+ in 88/04/16at 5 AM by nahid

آب روان

از پنجره ی بی روح مشبک نگاه می کرد .. بغضم را .. تلو تلو خوردنم را .. دورتر از این ها می باید بشوم .. باران ببارد .. مرا بشوید .. حل کند .. بریزدم توی جوی.. روان شوم .. از انحنای کوچه درختی های جاجرود بریزم پایین،همانطور که توی جوی روانم یادم به غزاله علیزاده بیفتد فرضا .. یا به بلند حافظ خواندن پدربزرگم .. یا به دلتنگی های فوق العاده کوچک و عمیقی که به هیچ کس نگفتم مثلا .. و همینطور که توی جوی روانم اشک بریزم ،انقدر زیاد که جوی سر ریز کند .. کاش باران بیشتری ببارد .. کاش محوتر از اینی بشوم که الان هستم .. کاش همینطور که دارم می روم کسی برای من ویولن بنوازد .. کاش بگویند آدم خوبی بود .. برای همین حل شد .. رَدِ نگاه ها دورتر برود .. اینقدر "آب بودن" را باشم که دیگر کسی به چشم آدم نگاهم نکند .. کاش بیفتم در پیچ و خم رودخانه ی طویلی که از میان دامنه ی کوه می گذرد و خسته کارگری که رَد می شود از آنجا دَمی کفش بکَند و پایش را بگذارد میان ِ آب ها .. حوالی روحم ! کاش اگر حل شوم خدا نزدیک تر شود و من می خواهم آب روانی شوم و اینها همه اگر بشود مرا بس! مرا خیلی خیلی بس!

+ in 88/02/28at 10 PM by nahid

وعده ی آرامش،جام شوکران،دیدار آخر،پرتره ی بانو ..!

مرگ چیز ترسناکی نیست،مرگ فقط یعنی زمانی که آدم دیگر چرخ نمی خورد،نا سزا نمی گوید،از جوی آب نمی پرد،نقاشی نمی کشد،کسی را بغل نمی کند،نمی ترسد،حرص نمی خورد،شعر نمی گوید،دروغ نمی گوید،روان نویس نمی خرد،دعا نمی کند،تولد نمی گیرد،قسط نمی دهد،از ته دل نمی خندد،اس ام اس نمی فرستد،مورچه له نمی کند،ورق سیاه نمی کند،روسری اش را صاف نمی کند،دلتنگ نمی شود،دنبال اتوبوس نمی دود،کتاب نمی خرد،قرار و مدار نمی گذارد،لی لی بازی نمی کند،وبلاگ نمی نویسد ..

مرگ یعنی آدم فقط آرام دراز می کشد ، کم کم فراموش می کند، و به اندازه ی همه ی مصیبت هایی که کشیده استراحت می کند ..

+ in 88/02/27at 9 PM by nahid

اگر دنبال آن چشمان محجوبی .. دگر چیزی نمیابی

فکر می کردم زیادی دور شدم و فکر می کردم این همه جانماز آب کشیدن برای 2 سال دین داری؟!

امروز که با « فان مع العسر یسری ..» دلم لرزید .. خیالم راحت شد که هنوز چیزهایی بین من و حق باقی مونده

+ in 88/02/27at 9 PM by nahid

حسودی؟غبطه؟چی می گن بهش؟آره .. همون

پیش دانشگاهی که بودم .. کتاب های چاپ جدید گاج،توی صفحات اولش عکس سیاه سفید پسری را داشت که رو به آسمان با چشمان بسته دعا می کرد ..

ساعت ها بهش خیره می شدم

همه ش فکر می کردم من هیچوقت اینقدر عمیق دعا کرده ام؟

کتاب را می بستم .. می رفتم سراغ جزوه ها

+ in 88/02/27at 9 PM by nahid

پیر شدم پنداری

 

تقریبا تمام کسایی که منو از نزدیک می شناسن می دونن یه مدت طولانیه در حالت "نمی دونم" به سر می برم،حس ِ بدی نیست ولی از اونجایی که همه به خاطر همه چی توضیح مبسوط می طلبن و از من "نمی دونم" می شنون کم کم دارن عنان اختیار از کف می دن!

دست ِ خودم نیست،من نه تنها نمی دونم،بلکه عجله ای برای دونستن هیچ چیز هم ندارم،این وسط فقط می ترسم یه جایی اشتباه کنم، راجع به هر چی،انصراف مثلن، می ترسم انصراف بدم و بعد پشیمون بشم که چرا رشته به این خوبی و به روزی رو همینجوری ول کردم و رفتم سراغ رشته ای که همه می گن ..

آره .. همه ش همه می گن .. جایی تو این دنیا کسی به حرف من گوش نمی کنه گویا!

همیشه،همه وقت من صبر کردم، صبر کردم خواسته ها و اُرد های دیگران تموم بشه و بعد برم سراغ کار ِ خودم، هنوزم  وقتش نشده برم سراغ کار خودم..

می ترسم یهو از این آدمایی بشم که می زنن زیر همه چی و همه ی پل های پشت سرشونو خراب می کنن، یعنی یه زمانی برام برسه که همه رو گذاشتم پشت سر،خانواده، دوستان .. همه رو ...

خب ،آدمیزاد هر چقدر هم سر به زیر و مطیع،یهو دیدی سرکش شد، حالا این وسط من اومدم دارم به خودم هشدار می دم به جای دیگران، جالب ناکم واسه خودم..!

+ in 88/02/27at 9 PM by nahid

تشابه

اون روز کلی پیاده راه رفته بودم و یه راننده سرم رو کلاه گذاشته بود و اتوبوس سخت گیرم اومده بود تا از یه جای شهر،برسم دانش گاه، 1 ساعتی مونده بود به کلاس اون ساعتم،گفتم برم نمازخونه یه چرتی بزنم یا اگه خوابم نبرد یه کم دراز بکشم،معمولا وقتی وارد نماز خونه می شم یه چشم می چرخونم ببینم کسی آشنا هست یا نه،در و باز کردم و توی اون چشم چرخوندنم یهو خشکم زد،انگاری زمان نگذشت برای چند ثانیه،یادم نیست،یا خیلی یخ کردم یا داغ شدم،خواستم داد بزنم : "ندا"،ولی نگفتم،فقط دهنم مثل ماهی باز و بسته شد، دختری که دیدم ندا نبود،ولی خیلی بی رحمانه شبیه ش بود، کیفش مثل اون بود،قدش،هیکلش، حتی مدل کتاب روی پا گذاشتن یا گوشی دست گرفتنش،سرش پایین بود  وبا تمام ِ وجود می خواستم که ندا باشه،

ولی فقط تونستم با خودم تکرار کنم : "ندا اینجا نیست،ندا اینجا نیست ..ندا هیچوقت اینجا نیست" رفتم یه گوشه دراز کشیدم و زل زدم به سقف،با خودم می گفتم "چرا اینقدر بی رحم؟چرا اینقدر شبیه؟" چند تا نفس ِ عمیق کشیدم که پقی نزنم زیر ِ گریه ، دوست داشتم برم سلف بخوابم،یا برم خیابون بخوابم، ولی اینجا نباشم و اونو نبینم.. 2 هفته ای از اون روز گذشته،هر روز برام تکرار می شه اون صحنه،که اون کیف رو دیدم،اون دختره که تکیه داده بود به دیوار،سرش پایین بود ...

+ in 88/02/15at 0 AM by nahid |

جای دست هایی که می سوزد

آن فصل ِ دیگر را گذاشته بودم توی جیبم، که اگر دست هایم را گم کردم،یا صورتم بارانی شد، توی نیمه ی تاریک ِ ذهنم درش بیاورم،

آن فصل ِ دیگر حالا تمام شده، مانتوی جدیدم دیگر جیب ندارد و دست هایم پیش تر ها گم شده اند.

+ in 88/01/30at 0 AM by nahid |

دیدن طلوع ِ یک روز تابستانی را دوست دارم،روی پشت ِ بام، نشستن روی صندلی همسایه طبقه چهارمی با یک ماگ قهوه،

همانقدر که دم ِ غروب انیا گوش دادن و روزانه نوشتن را دوست دارم

همانقدر که سرگیجه های بعد از نوشیدن را.lax  شدن،بودن،ماندن!

به همین اندازه ناصر خسرو، عطار و بیشتر حلاج را دوست دارم.

همانقدر که  قدم رو رفتن اجباری یک شنبه ها توی  بهارستان و جمهوری را،

همانقدر که سوز ِ صدای منشاوی را،

همانقدر که کلکسیون تسبیح های رنگی را،

و این شاید،یک بحران شخصیتی چیزی باشد ...

 

+ in 88/01/23at 10 PM by nahid |

او

من بچه ی غرغروی ِ گرسنه ای هستم که موهایش را پسرانه کوتاه می کند و جلوی کارتون زورو ماشین بازی کند،

یک بار هم کبریت گرفتم روی فرش خانه و بزرگترین گُلش را سوزاندم، یک بار هم گاز پاک کن ریختم  روی نرده های حیاط،

یک بار ِ دیگر هم به حالت امداد آتش نشانی دختر عمویم را از میله ی توی حیط سُراندم  پایین، یک بار هم با پلاستیک سخت دسته ی مبل را کَندم، یک بار هم از پسر عمه ام برای اینکه با من گرگم به هوا بازی کند پول گرفتم، یک بار هم دو تا میخ کردم توی پریز برق، برای اینکه به دختر عمه ثابت کنم برق آدم را نمی کشد،(ولی کم مانده بود مرا بکشد)

یک بار با توپ زدم مهتابی خانه را شکستم و گفتم من نبودم، 10 سال بعد دختر عمه به پدرم گفت خودش بود!،

یک بار در ِ خانه مادر بزرگم اینها را قفل کردم و کلید را با خودم بردم  به دبستان،

یک بار از فرط تشنگی و اینکه کسی نبود یک لیوان آب به من بدهد، یک استکان وایتکس خوردم!

ماهی یک بار دستم یا پایم،دچار کوفتگی یا ضرب دیدگی یا دررفتگی می شد،

یک بار که حتی مدرسه هم نمی رفتم،موهای ِ دختر عمویم را با قیچی خیاطی کوتاه کردم!

یک بار نیمی از پس انداز ِ قُلکی ِ دختر عمویم را ریختم توی جوب ِ پر آب ِ بهاری،

هر شب ساعت 9 می رفتم توی دستشویی و از دریچه اش با دختر عموئه که باهاش قرار داشتم شرح ِ ماوقع ِ روزم را می گفتم.

هر وقت خشتک شلوار هایم پاره می شد نمی گذاشتم کسی بدوزدش،چون فکر می کردم خشتک اساسا چیز بیهوده ای است.

و حالا که حداقل 10-15 سال از آن روزها گذشته،شما یک دختر ِ کم حوصله ِ کم حرف ِ کم نظر ِ کم اعتماد به نفس ِ استرسی را می بینید، که هرگز نمی توانید چنین گذشته ای را برایش تصور کنید.

+ in 88/01/22at 11 PM by nahid |
older