تلنگر
- نه اونقدرا که فکر می کنی
۲۱/۷
اول دبیرستان تو مدرسه باهاش آشنا شدم. هم کلاس نبودیم ولی پروژه های مشترک داشتیم. هفته ای دو ساعت تو یه کلاس می نشستیم و تبادل نظر می کردیم.
سال بعد هر دو ریاضی می خوندیم
سال بعدترش می نشست جلوی من. برای آدمای غریبه یه از دماغ فیل افتاده ی تمام عیار بود و برای نزدیک ها ( که دایره ی ما نزدیک ها از 4-5 نفر بالاتر نمی رفت) یه آدم دیوونه و پر انرژی و با معرفت.
خیلی چیزاش برعکس من بود، نه که فقط تفاوت کنه. به معنی واقعی "برعکس"!آدم مسلطی بود به زندگی. می دونست چی رو می خواد و چی رو نمی خواد. می دونست با کی می خواد باشه و با کی نباشه. برعکس من که همیشه همه چیم در هاله ای از ابهام بود (!) اون موضع شفافی داشت و همین باعث شده بود اگر بگه نمی خوام یعنی وقعا نمی خواد. و این "نمی خوام" هاش رو اینقدر مطمئن و محکم و بلند می گفت که هیچ کس به خودش اجازه نمی داد بپرسه "چرا". یعنی در واقع این سوال پیش نمی اومد چون همه به وضوح می دونستن شادی نمی خواد و به خودش مربوطه.
سال بعد تر تر ترش موقع انتخاب رشته دانشگاه آزاد نظری راجع به هیچ رشته ای نداشت و زنگ زد به من که چی می زنی و کجا می زنی و ..
قبول شدیم . یه رشته. یه دانشگاه.
یک ماه و نیم از ترم اول که گذشت با همون اطمینان و همون وضوح بلند گفت "نمی خوام". و من هم نمی خواستم ولی ذاتا آدم ِکج دار و مریز سر کُنی ام.و تمام مدت به خودم می گفتم ترم بعد به رشته م علاقه مند می شم.
ترم بعد گذشت و ترم بعد تر هم اومد...
شادی محکم گفت نمی خواد و انصراف داد و تمومش کرد کابوس ش رو.
و این ترم های من میان پشت سر هم و میان و میان ...
و چیزی که شاید قاطی باد پاییزی گم شده باشه، یه چیزی شبیه دل بستگی ، علاقه .. یه چیزی ... نمیاد همراه این باد ..
پ.ن: مثل یه خاطره نویسی شد. ولی حقیقتش اینه که یکی از تلخ ترین پست های اینجام ه.
;Nowadays
I sit in the classes , gaze to the boards, and keep asking myself what the hell am i doin here
...
زمونه ما رو زده بابا .. خودمون دیگه خودمونو نزنیم ...
ستاره ها. جلد ۱:ستاره می شود
فریدون جیرانی