آدرنالین
همه ی اون حباب های ناهمگون مغزم که داشتن قل می خوردن الان با یه موسیقی تلفیقی دارن آروم آروم می ترکن.
همه ی اون حباب های ناهمگون مغزم که داشتن قل می خوردن الان با یه موسیقی تلفیقی دارن آروم آروم می ترکن.
بی حال از نوشتن و فکر کردن .. گرد خاکستری می پاشم روی گذشته ی خودم و دیگران هر چند .. برنامه ای برای آینده اش ندارم. فقط می دانم باید گرد بپاشم . مثل وقت هایی که آدم فرار می کند. نمی داند به کجا و چقدر فقط می داند باید بدود. گرد خاکستری می پاشم روی همه ی چند راهی ها و با نوک انگشتان پا صاف و صوفش می کنم که مو لای درزش نرود چه چیز هایی دفن شده.
همیشه فکر می کردم یه نابغه ای، تروریستی، رییس جمهوری، مخترعی، مفسد مالی ای ، یا یک چیزی که "چیز" باشه می شم که بشم، نه که شهرت طلب باشم نه، ولی همیشه فکر می کردم عوام الناس بقیه ان و من خواص الناس هستم! اما هر چی بیشتر گذشت بیشتر فهمیدم یه دانشجوی معمولی با نداشتن قابلیت پاس کردن چند درس اساسی ام! و خب حتما قابل فهمه که این پاس نکردن دروس چیزی نیست که من رو جزو خواص الناس قرار بده، فقط من رو جزو درسخون الناس قرار نمی ده.خب البته وقت زیاد تلف می کنم می دونم، یعنی خیلی جلو رونده نیستم، برای گذار به مرحله ی بعدی گاها چند سال طول می کِشانم، توی تمام فیلد های که علاقه مند بودم یه کاری انجام بدم که توشون "یه چیزی" بشم، کار خاصی نکردم، در عرصه ی نوشتن -که انصافا خیلی نوشتم و اگر این همه نمی نوشتم شاید در علم چیزی می شدم-،بیشتر می شه گفت در گیر خوشگلیه جلد ِ سر رسید یا دفتر خاطرات یا قالب وبلاگ یا آرشیو وبلاگ یا لینک های وبلاگ یا مخاطبان وبلاگ یا خوانندگان وبلاگ یا "نخوانندگان وبلاگ" یا طولانی و کوتاه بودن مطلب یا بی پیامی ِ مطلب یا شعار زدگی ِ مطلب یا بی خریدار بودن مطلب یا نوشته شدن مطلب در اوج شتاب زدگی، یا بی انسجامی مطلب و چیز هایی از این قبیل بوده م. و این چیز ها من رو حتا از اینکه در همون مساله ی ساده ی وبلاگ نویسی که 7 ساله متداوما انجامش می دم هم بتونم "چیزی" بشم، حقیقتا بازداشت.
بیفور ریدینگ !: داستانکی تحت تاثیر "بیوتن" رضا امیرخانی
خیلی چیز ها وقتی تموم می شه آدم غصه می خوره، بغض می کنه، گریه می کنه حتا. ازتموم شدن یه کتاب بگیر تا تموم شدن یه آدم. تموم شدن یک "ماه" هم. تختم رو کشیدم زیر پنجره ی اتاق و آسمون رو می بینم و نمی بینم. صداها رو می شنوم و نمی شنوم. گوشی رو می ذارم رو سایلنت بالای سرم، دراز می کشم و این پهلو و اون پهلو می شم و می نویسم و می خونم. تخته وایت برده رو زدم به دیوار رو به روی تخت. که وقتی دراز می کشم و می نویسم و می خونم و می نویسم یا می نویسم و می خونم تو کانتکستِ دیدم باشه. نوشته م نحل 42 یا صافات 143 و 144 یا ... . بالاترش نوشتم هو الرحیم ُ السمیع ُ البصیرُ . بی خیال این عرب ها که می گن مشکل داره جمله. حالا تو فرض کن باشه "هو الرحیم َ السمیع َ البصیر" یا "هو رحیم ٌ سمیع ٌ .." .. هیچوقت عربی م خوب نبوده . ولی موقع نوشتن اون جمله یه تراک صفت توی ذهنم بوده، بدون اعراب. کلی برنامه رو تخته هست نوشته م : شنبه : 3 درس کتاب فلان .. . شنبه گذشته و روز های بعدش هم . پایین تر نوشته م عنکبوت ، یس ، قدر، مریم، طه! پلَن ِ شب قدر اولی بود، طی کردم این چیز ها رو تا شب قدر آخری، با پلن و بی پلن . شبش خواب مشوش کننده دیدم و سحرش هم خواب موندم . لب ورچیدم که یعنی : " پس می گی لیاقت فرایض واجبه رو هم ندارم ؟؟" بی سحری گرفتم و کله پا شدم اون چند روز از بس این ور و اون ور کار داشتم .فطر که شد ناراحت بودم باز. گفتم اگر 5 روز. فقط 5 روز دیگه ادامه داشت شاید امرزیده می شدم امسال. یک کوارتر از مغزم می گه : یو آر لانگ و ِی اِو ِی فرام "آمرزیده" اینگ! دیگه تخته رو نگاه نمی کنم. روی طاق باز می خوابم باز، می نویسم و می خونم. یه کوارتر دیگه ی مغزم می گه با این وضعت 5 روز که سهله، 50 روز دیگه هم مهلت می داشتی، باز از اینی که هستی بهتر نمی شدی .
یک قراری داشتم با خودم ، که هر سال همین موقع ها یک چیزی بنویسم، هر چند کوتاه، ولی بنویسم از اولین اتفاق زندگی ام که تولد باشد،
یادداشت پارسالم اینه، که در واقع فهرستی از آدم هایی بود که می شناختم و شهریوری بودند، به جز اضافه شدن مرتضی ممیز، اتفاق دیگری برای آن لیست نیفتاده!
رسیدم اینجا و فکر می کنم شاید قدر یک سال بزرگ نشدم، قدر یک سال قد نکشیدم، زحمت نکشیدم، خوب نبودم، مثل خیلی آدم ها اشتباه زیاد کرده م، اشتباه های زیادی روی من شده، زندگی روی دیگری هم از خودش به من نشون داد، فهمیدم خشن ترین تصویر واقعی که می تونم ببینم دیگه کتک کاری وسط خیابون نیست، تصاویر عمیق تری هستن، خیلی عمیق تر.
من قرار بود 12 شهریور به دنیا بیام،ولی نیومدم! جا خوب بود، صابخونه مهربون بود! این شد که جفت پاهام و جمع کردم و پریدم وسط 17 شهریور.
این چند سالی که گذشت، لحظه های سختی هم آمدند باهاش، ای کاش عمیقم کرده باشند، فهیمم کرده باشند، ای کاش پیام ها و نشانه ها را دیده باشم.
امشب قایم شده بودم پشت کیک کاکائویی مورد علاقه ام و فردا صبح زود هم جفت پا – همون جوری که به دنیا اومده بودم- می پرم توی سال جدید عمرم. سالی که یک عالمه باید و نباید اخلاقی و کاری و درسی و فکری برایش لیست کرده م.
اینا رو دارم می نویسم تا ثبت بشه تولد سال 88 ام، امید داشتم خیلی، و نمی دونم سال دیگه این موقع کیا هستن کیا نیستن، من هستم یا نیستم، من کجاها هستم و کجاها نیستم، موارد مهم زندگی م چقدرشون شبیه الان هستن و چقدر شبیه شون نیستن.امیدوارم سالی که برام میاد بیشتر نقاشی بکشم، بیشتر توی رنگ غوطه ور باشم، کمتر درگیر دنیای بیرون باشم، اصلا درگیر دنیای پست سیاست نشم، بیشتر ورزش کنم، بیشتر پیاده برم، بیشتر سفر برم،و خلاصه همون دنیای رویاییم رو بسازم.