غم ها آدم را جدا می کنند و می برند یک جای دیگر، شاید چون داریم خیلی چیزها را به زور می سازیم. چون خیلی چیزها را که نمی شود ساخت روزانه تصویرش می کنیم. توی حوضچه ی رویاهایمان با رویاهایمان غوطه ور می شویم.نمی شود تغییر نکرد. نمی شود ناراحت نبود. نمی شود منتظر درست شدن همه چیز نبود. نمی شود به این آسانی تسلیم اوهام شد. من دارم از کشاکش های درونی حرف می زنم. من یکی که اگر بمانم. اگر نگاه نکنم. اگر پرده های اتاقم را کنار نزنم. اگر چشم هایم خیس نشود. یک هفته نشده می گندم.از تجسم این همه نادانی عذابم. وقتی به وحدت وجود فکر می کنم. وقتی به دیگر پاره های دردناک و گاها چرکین خودم فکر می کنم. وقتی میبینم دیگر چیزی ندارم برای افتخار کردن. در عوض عالمی از کارهای ناکرده دارم. که تنها از پسشان بر نمی آیم.هنوز حرف های زیادی ست که نگفته باشم. روزه ی سکوت بغض می آورد. ولی من ترجیحش می دهم. آدمی نیستم که بین بد و بدتر مشخصا بد رو انتخاب کنم. لازم باشد بی انتخاب می مانم. لازم باشد وقتی همه می دوند من می ایستم.یک جریان در حال اتفاق افتادنه. که نمی دونی از کجا شروع شده. حتی نمی دونی کی تموم می شه . ولی وسط هاش رو حس می کنی. وسط هاش یه دمل چرکی می ترکه.چرک و خونابه سرریز می کنه توی خیابون ها. زیر لاستیک ماشین ها. زیر فرش خونه ها.شیارهای بین سرامیک اتاق ها. زیر پایه های تخت. پای درخت باغچه ها.می شه گندی رو دید که از پایین پا شروع شده به بالا اومدن. مولا گفته، گفته که یک دردهایی هست که آدم اگر مرد باشه باید بمیره.
مرد نیستم. به قاعده ی یه پسر بچه ی نابالغ هم مرد نیستم.
این سرریز ِ چرک که تموم شد روش کل می بنده. می شه کَندش. تا خون بیاد. دوباره 10 باره. هیچ اتفاقی شروع نمی شه همونطور که تموم نمی شه. هیچ حادثه ای نمی میره. اینکه کسی تجلی ش رو نبینه به معنای وجود نداشتنش نیست. اون بالا. همه چیز در جریانه. زندگی pause و stop و ترک بعدی نداره. زندگی در واقع یه جریان سیال عظیم دیوونه کننده س. تو و تمام اتفاقات و تمام مخلوقات و تمام اشیا و فیلم ها و موزیک ها و عکس ها و اختراعات و اکتشافات و معدن ها و ساختمون ها و موج ها ی مخابراتی و مجسمه ها و همه و همه حرکت وضعی و چرخشی و شتابدار تند شونده رو به جلو،عقب و پایین دارند. هست ولی حس نمی کنیم.این نادانیه؟نمی دونم. این خاصیت آدمیزاده. این رو می دونم. و این شروع ندونسته .
یک زن – هر چقدر هم با انرژی و شادمان و امید وار- تو لحظه های تنهایی خودش ، گاهی ، گریه می کنه، گاهی ، وحشی گریه می کنه
و این اشک ها ، صرف نظر از اینکه دلیلش چی باشه – یعنی صِرف ِ همون قطره ها ی اشک و چشم های خیس – برای خود ِ اون زن، خیلی مقدس و قابل احترامه.
هر چند مردها این رو به ندرت می فهمند ، به خصوص مرد های کشور ما که عمری تو نظام ِ "زن-ناپدید"ی رشد کرده ن و نیمی از سنتی تر ها زن رو به عنوان ضعیفه ای برای آشپزی و تولید مثل ، و نیمی از متجدد تر هاشون زن رو به عنوان دافی برای چند شب با هم بودن – یا مثبت تر ها، به عنوان ِ سرگرمی و کرکر خنده!- می بینن .
پ.ن : این همه اشک ریخته رو این کیبرد نمی دونم چطور تا حالا نسوخته – یا از کار نیفتاده ..
دلم یه روستای سبز دور افتاده میخواد .. دلم چند تا آدم ساده با لپ های گل انداخته می خواد
آدمای خجالتی .. آدمایی که هنوز توشون "حیا" و "انسانیت " واینا پیدا بشه
دلم نم بارون و یه جنگل پر درخت می خواد .. دلم سبزی و شفافیت می خواد
دلم می خواد من باشم و بالش نارنجی و سفیدم، ملحفه ی سفید و بنفشم، یه بشقاب زرد آلو .. یه خنکی بدون کولر .. یه اتاق کاه گلی .. آب تو لیوانای آبی لعابی .. یه پنجره ی کوچولو از اتاقه که باز بشه رو به جنگل ....یه دستگاه ضبط صوت و کلی نوار قدیمی که کهنه نمی شن .. هیچوقت نمی شن ...
می خوام بدون تقویم برم و بدون ساعت و بدون موبایل و بدون ام پی تری پلیر بدون سووییچ...
دلم می خواد موهامو باز کنم .. باد بیاد .. خنک .. بدوم .. زیاد
دلم یه عالمه دفتر می خواد .. یه عالمه مداد .. و نوشته هایی که هیچوقت کسی نمی دونه محتواشون چی ان
دلم شمع می خواد و نذر و این امامزاده های کوچیک و قدیمی
و دلم نمی خواد هیچوقت هیچوقت بدونم هر جایی جز روستا چه خبره
.
و نمی خوام الان فکر کنم که "مایحتاجم رو چه جوری تامین کنم ؟" یا "بالاخره که چی"
بیشتر استان های ایران رو خاک فراگرفته .. توی خوزستان و همدان و کرمانشاه و ... که خیلی وضع خرابه .. ولی توی تهرانم که داری راه میری بوی خاک به مشامت می رسه و سرفه ت می گیره ناجور.
به لحاظ معنوی که خاک بر سرمون کرده بودن. اینم نمود فیزیکیش :دی
آدم ها می ترسند،حوصله ندارند، وقت ندارند،دقت ندارند، یا شاید فکر می کنند همه ی اینها را داردند ولی چیزی ارزشش را ندارد ..
خودشان را تنها می کنند ، حصار می کشند،کم نفس می کشند، کم پیش می آید که راضی باشند، انگار وقت همه چیز به سر آمده ،
انگار دیگر چیزی نیست برای اختراع شدن .. کشف شدن ... انگار هدفی نمانده برای دویدن ،انگار قرار نیست دوباره هیجان زده شوند، آرزو و ابتکاری نمانده انگار، چرخ می خورند،تاب می خورند، منتظرند،بی آنکه کار کنند عرق می ریزند، بی آنکه بدوند نفس کم می آورند، آدم های این روز ها تب دار و کش دارند ... تقصیری ندارند شاید .. چه شان شده؟! چه مان شده ؟؟
همیشه برای اینکه آدم یه چیزیش باشه نباید یه اتفاق مشخص افتاده باشه، می تونه چندتا اتفاق نا مشخص و حتی چند تا اتفاق نامشخص تر که هر کدوم کمرنگ و پررنگ می شن و روی هم شناور هستن افتاده باشه و به خاطر اون چندتا اتفاق،یه سری مسائلی که روانشناسا می گن "ریشه در کودکی داره!" و خاموش بوده، حالا پدیدار شده باشه،{زیاد به جمله بندی توجه نکنین!}
خلاصه پدیده در پدیده و اتفاق در اتفاقی می شه که آدم توش می مونه، و در واقع نمی دونه چه توضیحی برای حال نامساعدش باید بده،به خاطر همین در جواب "چته؟" می گه "نمی دونم" و در جواب "مگه می شه؟" از توضیح منصرف می شه و می گه " چیزیم نیست،مرسی"
پس اگر بارها و بارها همچین دیا لوگی با من داشتین،سعی کنین با خوندن این مطلب دیگه نداشته باشین.