تبليغاتX
10:10







10:10

خانوم دوربینی

از کودکی ها و ژست های بچگانه و طبیعی جلوی دوربین های عکاسی که بگذریم،از جایی که شروع کردم به فهمیدن اینکه باید مقابل دوربین ژست خاصی داشته باشم،سر ِ هر عکس اذیت می شدم، اوایل یادمه همیشه احساس می کردم دستام به شدت از دو طرف بدنم آویزون هستند و همیشه می خواستم بِکَنَمشون و بذارمشون توی جیبم.از عکس های تکی بدم می اومد.بعد ها مشکل دست ها خود به خود حل شد،مشکل لبخند پیش اومد! فکر می کردم با لبخند خیلی زشت می شم، شروع کردم به گرفتن عکس های بی لبخند، که چیزی نگذشت که منصرف شدم، از بس به نظر شاکی و عصبانی می رسیدم، بعد هر کسی اون عکس رو می دید می پرسید "چیزی شده بود اون روز؟".یک کم که گذشت موقع عکس گرفتن خودم حواس خودمو پرت می کردم. مثلا وقتی همه داشتن می گفتن "سییییب" من از قصد پلک می زدم، به صورت یکی دیگه نگاه می کردم، به 45 درجه اونور تر از دوربین زل می زدم، خلاصه یه جوری که هر کی عکس رو ببینه فکر کنه حواسم نبوده و خودم هم حتا الان باورم می شه که توی اون عکسا حواسم نبوده.

بعدها شروع کردم به گرفتن یه سری عکس های "هنری". کج و کوله و چپ و راست و نور زیاد و کم و کنتراست زیاد و کم و از بالا و پایین و خلاصه بیننده به جای اینکه من رو نگاه کنه، به عناصر دیگه ی عکس توجه می کنه. جالبه. حتا تو عکس های خودم هم می خواستم مرکز توجه نباشم!موضوع عکس ها رو اینجا نگه داریم.

موضوع دیگر دوربینی من بعد از عکاسی، فیلمبرداری بود.اوایل وقتی جایی ، توی پارکی، مهمونی ای، جمع می شدیم و کسی فیلمبرداری می کرد من برام فرقی نمی کرد،خودم بودم. ولی چندتا از اون فیلم ها رو که دیدم به نظرم رسید هم صدام خیلی بلنده، هم بیشتر از بقیه تو چشمم، چیزی که می خواستم اتفاق نیافته.بعد از اون سعی کردم وقتی توی جمعی کسی فیلم می گیره ساکت تر باشم!ولی من یک سری فیلم دیگه هم دارم که فیلم نامه دارن، با اونا خیلی مشکل داشتم. مثلا یک بار توی دبیرستان ما یک موزیک ویدئوی شادمهر عقیلی رو بازسازی کردیم که من اونجا نقش یه DJ داشتم. واقعا هنگ کردم بودم که رو هوا، بدون هیچ دستگاهی چیکار باید بکنم.بعد زاویه ی دوربینا رو جوری گذاشتم که فقط 12 ثانیه ی اول گوشه سمت راست تصویر به عنوان layer آخر توی کادر وجود داشته باشم، و انصافا راضی بودم از اینکه دیده نشم.بعد از دبیرستان و دیوونه بازی های اون زمان دیگه ما فیلمبرداری با فیلم نامه نکردیم و من دیگه به همچین مشکلاتی برنخوردم.

برگردیم سر عکس. 2-3 سالی میشه که روی مدل خاص و ثابت برای عکاسی موندم. اونم یه لبخنده.گاهی لبخند معمولی،ولی بیشتر وقتا یه لبخند پهن و گشاد. که ببینم و ببینن و یادمون بی افته که چقدر خوش گذشت. حتا به من که با لبخند زشت می شم. به دوربین می گم نگاه کن از کوری تو هم که شده می گم "سیییییییییییییب"

+ in 88/08/18at 5 PM by nahid |

ما

کوچکترین حرکتی نمی کنیم و

منتظر بزرگترین اتفاقاتیم

+ in 88/08/09at 9 PM by nahid |

آوار

یکی از محکم ترین دلایل آپدیت نکردن رسیدگی به درس و زندگی و این هاست.

این یکی از دلایل ش بود ولی دلیل دیگرش پست قبلی م بود که خیلی بیشتر از حد تصور خودم ذهنم رو مشغول کرده (بود؟!).

هرکسی توی زندگیش یه سری فراز و فرودهای اخلاقی/عقیدتی داره (اینایی که می گم سوای قضیه ی تکامله، و بالطبع تکامل هم قضیه ش با پیشرفت فرق می کنه) ولی اگر فراز و فرود ها زیاد بشن (یعنی زندگی آدم در نوسان دیده بشه) قضیه شروع می کنه به پیچیده شدن. اینایی که دارم می گم اصلا خوش حال کننده که هیچ، حتا جالب و هیجان انگیز هم نیست.

در درجه ی اول به عنوان یک آدم که به طور نسبی در اجتماعات معمولی بوده- در درجه ی دوم به عنوان یه دختر (که خود ِ "دختر بودن" با خودش یک سری challenge  داره)و در درجه ی آخر به عنوان یک وبلاگ نویس که چند باری وبلاگش رو، سبکش رو، و حتا دوستان وبلاگی ش رو عوض کرده، بار ها و بارها با انواع تیکه ها، کل کل ها، حرف های نامربوط، حرف های مرتبط، حرف های زشت،حرف های دل نشین و ... مواجه شدم. هر بار هم با توجه به زمان خودش(چه تو فراز بودم چه تو فرود) عکس العمل ِ درخوری بروز دادم.اما پست قبلی که نمی دونم حدود 3 هفته یا بشتر ازش گذشته، انگار اصلا عکس العمل نمی طلبه. نه حرفی،نه حرکتی،.. انگار فقط باید بمونه یه گوشه.

1-بمونه یه گوشه ی ذهنم، و موقع انجام تک تک ِ اشتباهات خواسته یا ناخواسته م ،فقط اون جمله یا اون لحن خاصش، با اون مکانی که زده شد بیاد تو ذهنم و توی سرم زنگ بزنه.

2-بمونه توی گلو م، تا آدم های دور و نزدیکی که بعد از سال های من رو میبینن و با یه لبخد پهن می گن "وای چقدر خانوم شدی" سریع یه لبخندی به همون پهنا بزنم و جواب بدم که "نه اونقدرا که شما فکر می کنید" که از الان حواسشون رو جمع کنن تا بعدا مختصات ذهنی شون به هم نریزه و بدونن تنها فرق من بعد از این سال های نبودنم تنها قد کشیدن و اضافه وزن اوردن بوده.

3-و بمونه گوشه ی دلم، که بدونم (و فقط بدونم)که فاصله ی یه دختر ِ (نه آفتاب مهتاب ندیده، بلکه دختری که کسی به خودش اجازه نمی ده حرفی بار ِش کنه) با یه دختر ِ دست مالی شده،با چند حرکت اشتباه (که اشتباهات ِ بزرگی به نظر نمی رسند) طی می شه.

4-و بمونه...

5- و بمونه ....

..

پ.ن : آهنگ "آوار" فرهاد رو باید گوش کنید. این مشغله ها اگر اجازه بدن،می ذارمش اینجا

 

+ in 88/08/08at 1 PM by nahid |

تلنگر

+خانوم شدم

- نه اونقدرا که فکر می کنی

         ۲۱/۷

+ in 88/07/21at 5 PM by nahid

از اون لحاظ

  اکتشاف واقعی یافتن سرزمین های جدید نیست ، یافتن دیدگاهی جدید است .

                                                                         مارسل پروست

+ in 88/07/19at 5 PM by nahid |

مدل من، مدل شادی

اول دبیرستان تو مدرسه باهاش آشنا شدم. هم کلاس نبودیم ولی پروژه های مشترک داشتیم. هفته ای دو ساعت تو یه کلاس می نشستیم و تبادل نظر  می کردیم.

سال بعد هر دو ریاضی می خوندیم

سال بعدترش می نشست جلوی من. برای آدمای غریبه یه از دماغ فیل افتاده ی تمام عیار بود و برای نزدیک ها ( که دایره ی ما نزدیک ها از 4-5 نفر بالاتر نمی رفت) یه آدم دیوونه و پر انرژی و با معرفت.

خیلی چیزاش برعکس من بود، نه که فقط تفاوت کنه. به معنی واقعی "برعکس"!آدم مسلطی بود به زندگی. می دونست چی رو می خواد و چی رو نمی خواد. می دونست با کی می خواد باشه و با کی نباشه. برعکس من که همیشه همه چیم در هاله ای از ابهام بود (!) اون موضع شفافی داشت و همین باعث شده بود اگر بگه نمی خوام یعنی وقعا نمی خواد. و این "نمی خوام" هاش رو اینقدر مطمئن و محکم و بلند می گفت که  هیچ کس به خودش اجازه نمی داد بپرسه "چرا". یعنی در واقع این سوال پیش نمی اومد چون همه به وضوح می دونستن شادی نمی خواد و به خودش مربوطه.

سال بعد تر تر ترش  موقع انتخاب رشته دانشگاه آزاد نظری راجع به هیچ رشته ای نداشت و زنگ زد به من که چی می زنی و کجا می زنی و ..

قبول شدیم . یه رشته. یه دانشگاه.

یک ماه و نیم از ترم اول که گذشت با همون اطمینان و همون وضوح بلند گفت "نمی خوام". و من هم نمی خواستم ولی ذاتا آدم ِکج دار و مریز سر کُنی ام.و تمام مدت به خودم می گفتم ترم بعد به رشته م علاقه مند می شم.

ترم بعد گذشت و ترم بعد تر هم  اومد...

شادی محکم گفت نمی خواد و انصراف داد و تمومش کرد کابوس ش رو.

و این ترم های من میان پشت سر هم و میان و میان ...

و چیزی که شاید قاطی باد پاییزی گم شده باشه، یه چیزی شبیه دل بستگی ، علاقه .. یه چیزی ... نمیاد همراه این باد ..

پ.ن: مثل یه خاطره نویسی شد. ولی حقیقتش اینه که یکی از تلخ ترین پست های اینجام ه.

+ in 88/07/15at 10 PM by nahid |

Forever May I run

;Nowadays

I sit in the classes , gaze to the boards, and keep asking myself what the hell am i doin here

... 

+ in 88/07/15at 0 AM by nahid |

مازوخ

زمونه  ما رو زده بابا .. خودمون دیگه خودمونو نزنیم ...

                                                                  ستاره ها. جلد ۱:ستاره می شود

                                                                                                    فریدون جیرانی

+ in 88/07/06at 9 PM by nahid |

+بیداری؟

-آره

+هشیاری؟

-آره .. نه

+ in 88/07/01at 11 PM by nahid