تبليغاتX
10:10







10:10

کدام فردا استاد؟

 

                     exam tension

این حرف هایی که می خوام بزنم راجع به امتحان فرداست و فردا چه امتحان سخت باشه چه آسون، چه پاس شم چه نشم، نظرم درباره ی درس و استاد و دانشگاه همینه و تغییر نمی کنه.

اسم درس برنامه سازی پیشرفته س. یعنی ما آلردی مبانی رو پاس کردیم ، با یه استاد عالی، اما استاد پیشرفته ی الان ما چیزی که بلد نیست برنامه نویسیه. دفعه ی اولشه که اومده برای نرم افزاری ها و تا قبلش برای گروه IT  درس می داده، اما اصلن توجیه نشده که این دو رشته با هم فرق می کنه، پس سر فصل هاشونم با هم فرق داره شاید. کلن 10 صفحه جزوه داریم که 8 صفحه ش با SQL  ه. بعدا که در ِ گروه نرم افزار رو از جا کندیم،آقا رو توجیه کردن که به اینا Data Base  نگو. اون هم 2 صفحه ی بقیه ی جزوه رو بدون دیتا بیس رفته! خب، سوال پیش میاد که ایشون چیکار کرده که مثلا استاد X  جزوه ش 100 صفحه س جزوه ی ایشون 10 صفحه؟ جواب : از ما سمینار گرفته! درباره ی چیز هایی که اصلا سرفصل درس نیست. تو امتحان هم نمیاد و طبیعتا وقتی هر کی می ره اون بالا با بی سوادی کامل سمینارشو ارائه می کنه هیشکی هیچی نمی فهمه. سمینار از چی بوده؟ یک کتاب 1000 و خورده ای صفحه ای به نام Wrox  برداشته، نصفشو داده به کلاس ما نصفش به کلاس قبلی، نفری 13-14 صفحه ترجمه کنن و بیان این بالا توضیح بدن. (خودشم ترجمه های ما رو جمع می کنه و فردا تو انقلاب ترجمه ی فارسی Wrox  میاد بیرون با ترجمه ی این استاد!) بعد می گه سمینار 4 نمره داره. بعد که به همه نمره داد می گه : قبول نیست ، قبول نیست، ترجمه 2 نمره ، سمینار 2 نمره!

باز هم حرفی نیست، سمینار رو کامل می گیرم، میبینم ترجمه رو داده 1 از 2، می گم استاد ترجمه ی من کاملا قابل دفاعه، اصلن کارم اینه. توجه نمی کنه. بعد میاد جلسه ی آخر می گه اون ترجمه ها که با mail  برام فرستاده بودین حال نداشتم دانلود کنم، جلسه ی امتحان بریزین رو سی دی بیارین. یعنی ترجمه ها رو چشم بسته نمره داده. اصلن ندیده که کی،چی نوشته.

مبحثی هست به نام  link list  که سنگینه. جوری که توی درس ساختمان داده ها 6 جلسه درسش می دن،اونم فقط با شبه ِ کد. و چون خیال استادا راحته معمولا توی پیشرفته درسش نمی دن فقط یه استاد ( همونی که جزوه ش 100 صفحه ای بود) link list  رو درس می ده و امتحان می گیره، حالا استاد ما دقیقا جلسه ی آخر پاش رو کرده توی یه کفش که من link list  رو می دم، همون جلسه ی آخر که هر عقل سلیمی میاد نمونه سوال حل می کنه یه مشت چرت و پرت نوشته رو تخته می گه : اینم link list، 5 نمره ی امتحان از این میاد!

من یه بار قبلن افتادم همین درس رو،اما باز هم امیدی به پاسش ندارم،چون اساتید یکی از یکی بیشتر باعث پس رفتمون می شن

این درس رو 4 استاد ارائه می کنن که کاراشون یکی از یکی خنده دار تره. بعد اینطور استاد هایی داریم که یک نگاه که می کنی به کلاس میبینی درسی که مال ترم 2-3 هست، به طور میانگین بچه های ترم 6-7 هنوز از سدِش رد نشدن. سر تا ته رشته رو که بگیری 5 تا استاد درست و درمون داره که هر 5 تاشون اهل عشوه های خرکی شدیدی هستن و تا بیان درسشون رو 2-3 ترم یه بار ارائه بِدَن و دری به تخته بخوره اون کلاس به آدم برسه، آدم باید بچه به بقل بره مدرکشو بگیره ( شایدم نوه به بقل)

مساله ی آزار دهنده اینه که من اینو فقط راجع به خودمون و بچه های برق شنیدم توی این دانشگاه، که همچین وضع گندی دارن، من بچه های 85 ای رو از رشته های عمران،معماری،شیمی نفت و صنایع می شناسم که دارن 8 ترمه تموم می کنن، ولی خیلی خوشحال می شم به عنوان سمپل یه مدیر گروهی کسی بتونه 10-20 تا 85 ایِ نرم افزار جور کنه (مثلا از 150 نفر ورودی حدودا) که دارن 8 ترمه تموم می کنن. یعنی اصلا ممکن نیست.

هرجور فکر می کنم می بینم امتحان دادن فردا توهین به شعور خودمه یه جورایی. یعنی بدبختی ام من که باید از همچین موجودات احمقی نمره بگیرم.

+ in 88/11/05at 2 PM by nahid |

خاکسترهای فانوس دریایی

عزیزم،

آش نخورده ات هم    حتا -

دارَد دهان ِ مَرا می سوزانَد

پ.ن : کسی باورش می شه همین ۴ کلمه رو ۲۸ بار ادیت کردم؟ بازم با تسامح گذاشتمش... باید بازم  ادیتش کنم

+ in 88/11/04at 5 PM by nahid |

جهت ثبت، طبق معمول

         ..       

سه نفریم، من و میم و هه ی دو چشم، هه داره از دور دور هاش تو اندرزگو می گه و ماجراهاش، و تور کردن ِ مدل ِ فشن و این صُبتا، من طبق معمول جمع های دور همی یه جور ِ یه وری ام و دست هام رو تو جیبم چپوندم، میم چشماشو می بنده و دوران مجردیش رو به یادش میاره، می گه اون زمان ماشین باباهه رو برمی داشته و ایران زمین رو بالا پایین می رفته، و اون موقع ها اندرزگویی نبوده اینجوری و فلان ...

می دونی،گاهی توی یه جمعی، توی دلم آه می کشم و می گم : عیبی نداره ناهیدی، عوضش آدم با احساسی هستی!

ههه.. خنده داره خب، مثل یکی که مشروط بشه ،اما اون وسط یه درسو 19 شده باشه،بعد بهش بگن اشکال نداره عوضش اون درستو شاهکار کردی. آره خواستم بگم همچین جالب نیست آدم دوران تجرد و تاهلش مو نزنه. توی هر دو دوره ناخون های بدون لاکش ُ از ته بگیره و موهاشو بالا سرش جمع کنه و از بیخ ببنده، و بشینه رو سرامیک سرد ِ کف ِ اتاقش خزعبلات بنویسه. یا روی کانتر آشپزخونه ضرب بگیره و همونطوری که منتظره قهوه ش سرد بشه با خودش بگه : "باید بدیم این پرده ها رو هم بشورنا" ..

آدم ها،البته با هم فرق دارن، اگه قرار بود همگی با هم توی تجرد مون بریم اندرزگو یا ایران زمین، یا اصلن نصفمون اندرزگو نصفمون هم ایران زمین، شهرداری به مشکلات بدی برمی خورد، واسه همینه که وجود آدمایی مثل منم ضروریه واسه جامعه.انشای من در همینجا به پایان می رسد..

+ in 88/11/04at 5 PM by nahid |

فروزان

ازش خواستم چیزی بیاره که یک کم آرومم کنه :

                    "قسم به نور افشانی خورشید.و به شب هنگام آرامش آن. که خدای تو تورا ترک نگفته و خشم ننموده است" ضحی(۱ تا ۳)

میدونی.. یه جور خاصی شاعرانه س که خدای آدم اینجوری حرف بزنه.. به نور افشانی خورشید و آرامش شب قسم بخوره که هنوز دوستت داره.آدم پشت پلکاش گرم می شه همچین ..

+ in 88/11/03at 8 PM by nahid |

y u don' resemble nOn of uS?

کی بود می گفت ؟

               من کم ام .... تو کم ترم می کنی ...

 

یاد باد آن روزگاران

+ in 88/11/03at 8 PM by nahid

رویای نیمه شب زمستان

کی بود می گفت

      پله های ترقی ه واسم هر خراش ...

برچسب : از دیگری

+ in 88/11/02at 11 PM by nahid |

ته نشین

از خاصیت های اسباب کشی اینه که آدم تک تک چیزهایی که تو اتاقش بوده طی این همه سال بر میداره،نگاه می کنه، خاطراتش رو به یاد میاره و یه تصمیمی براش می گیره.

از آدمی مثل من توقع میره سررسید ها و دفتر شعر های جوونی (!) هام کنار دستم باشه،ولی اینطور نیست.. خودمم نمی دونستم کجاست تا توی پروسه ی هیجان انگیز جمع کردن وسایل باعث شد پیداشون کنم.و یادم بیاد یه زمانی بوده که "سری تو سر ها در اوردن " ، "نویسنده" یا "شاعر" شدن جزو رویاهام نبوده، جزو برنامه هام بوده، جزو plan  هام.زمانی که قرار بوده کارگردانی بخونم نه مهندسی. زمانی که جای آب خوردن هم حتا می نوشتم و شجاعت پابلیش همه شان را داشتم. کلن اونجوری که به خاطر اوردم من قدیم ها خیلی هم فعال بودم، کم کم اینطور شد که نِشَست کردم.زمانی وبلاگ برام وسیله بود، برای رسیدن به هدف،برای ادبیات،برای داستان،سبک و مدل، و گاهی هم خالی شدن، اما حالا هر چقدر توی ذهنم می گردم هدفم از نوشتن ، نگه داشتن ه. نگه داشتن یک سری حس، یه سری فکر، یه سری آرزوی ِ غیر قابل دسترسی و ..

+ in 88/11/01at 3 PM by nahid |

I've Got Just One-Side

من معمولا آدم هایی رو دوست داشتم که همیشه همه جا درون و بیرونشون یک شکل باشه،، منظورم یک شکل بودن و یک مدل بودنه، مثلا یک نفر رو میبینی توی جمع ملیجک و مجلس گرم کنه، و توی تنهایی خودش سلطان غم! خب خوب نیست اینطوری، که چی آخه؟ نمی گم بیاد پالس منفی بده به جمع ها، اما می گم درونو بیرونش سینکرونس باشه، هم گام باشه ..

اما جامعه ی ما بالذات از بیخ و بن دو-رو-پسند ه. یک نفر که دو روز دلقک بازی نکرد مچاله ش می کنن برای اوقاتی که خیلی "نفر" کم دارن، و می شینن پشت سرش می گن " دپه طفلکی" در صورتی که تنهایی خودشون رو نمی بینند یا می بینند و اهمیت نمی دهند.یا می بینند و نمی فهمند بیشترشون توی ذات خالص تنهایی هاشون چقدر شبیه می شن به هم، این دو-رو پسند که می گم یعنی نمیان پشت سر ِ اون دپه بگن " دپه، ولی یک-رو ئه این طفلکی!" ..

+ in 88/10/27at 10 PM by nahid |

چرخش چتر چوپان بی نامی در حوالی چین

بعدش اینجوری شد که من توی وجودم دخترک چموشی پیدا کرده بودم که رام شد، که رنگ گرفت و مشتش باز شد، بعد فهمید شعر گفتن بلد نیست ولی ذاتش شاعر است.

افتر نوشت : این گرفتاری های امتحانی-نقل مکانی- اینها ، چت رو از ما گرفته و چه خوش خواب شدم جدیدن ها!

+ in 88/10/22at 11 PM by nahid |